< تبسم زندگی

 
دلتنگی دوستانه من
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩٠  
کلمات کلیدی:
برای بهترین دوستم
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩٠  
کلمات کلیدی:
شیرینم تولدت مبارک
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٠  

درد می آید و می رود و من همچنان منتظرتم هستم... منتظر دیدنت.... مرد کوچک دلم تا چند روز آینده دو ساله خواهی شد..........

من در فکر آینده ای هستم که هرلحظه چشمبراهشم.... هر لحظه با خودم حرف می زنم مردکوچکم در آینده چکاره خواهی شد می شود ببینم روزی را که بیست و چند ساله شده‌ای و بوی عطر تنت خانه را پر کرده باشه روبه روی آیینه قد و بالایت را نظاره‌گر شوم روزی را ببینم که مردانه فارغ التحصیل شده ای....مرد کوچک خانه ما میخرد آنچه را می خواهد و چه میدانم آینده کجای این حرفهاست همین بس که می دانم میخواهم باشی قوی و سربلند و برای بودنت جانفشانی خواهم کرد زیرا همه دیروز، امروزم وفردایم  مال توست....... دردها بیشتر می شود حالا نفسم به شماره افتاده فاصله بین مرگ و زندگی را می بینم گاهی طاقت از دست میدم و مرگ را برای خودم و زندگی را برای تو میگیرم و گاهی می پرسم مونس کوچکم بدون مادر چطور این مسیر دشوار را بپیماید.... امانم بریده شده تب رهایت نکرده و ترس قلبم را جاکن میکند ترا چه شده جان مادر که اینچنین بی حال در آغوش من افتاده ای به خودم می‌آیم و میگویم مادرت بمیره که لیاقت مادری ترا نداشت. من که فکر می کردم مواظبت هستم فقط یک فکر بود.... خدایا تو بگو.... آخ کاش تب به جانم بیافتد کاش دردهای بیکران را بدهی و فرزندم شاد و خندان دستم را بگیرد و مرا مجبور به بازی کند.... خدایا چطور طاقت بیارم وقتی بیحال روی تخت بیمارستان افتاده وقتی به آنزوکت دستش خیره می شم دوباره مرگم را می بینم....

بزرگ شو جان من .... کاش بتوانم همه عمرم را بدهم و سلامتت را ببینم... کاش بشود همه موهایم را یک لحظه سفید کنم و قدکشیدنت کامل شود. می خواهم مرد باشی.... مردانه زندگی کنی... سرت را بالا بگیر و روی زمین خدا جوری راه بروی که همه بدانند اشرف مخلوقات هستی، دستگیر هم‌نوع باش، مردانه برای خودت و جامعه‌ات مفید باش.

تودوساله می شوی و من نمی دانم چندساله شده‌ام تا بحال فقط می دانم اوج روزهای زندگیم بود روزهایی که به آرزوهایم رسیدم.... روزهایی شیرین که تو خندیدی و من سفیدی اولین دندانهایت را دیدم تازه سه ماهه شده بودی... دستهایت را به علامت شادی و رقص تکون می دادی شش‌ماهگیت بود. صداها مفهوم پیدا کرد و چهاردست پا راه رفتی عید آمد و تنهایی آنسال من تو 9 ماه شدی با دنیای از عشق وشادمانی...زمان میگذشت منتظر یکسالگیت بودم که دستم را گرفتی و اولین قدم را برداشتی و بعد رهایم کردی هر قدم که می رفتی بر میگشتی و شادمانی من، ذوق راه رفتن تو را صد برابر می کرد. بزرگ و بزرگتر هر روز شیرین‌تر.... شنیدن اول کلمه «مامان» یعنی همه دنیای من... احساس غروری که مرا میگرفت که گویا من تنها مادر روی زمین بودم... روزها باهم حرف می زدیم برای اینکه شرایط را قبول کنی و من به خاطر هر دویمان مجبور شدم مهدکودک ثبت نامت کنم پسرم 21 ماهگی به مهد رفتی و آنچنان محیط را پذیرفتی که مایه افتخارم شدی ولی ضعف بدنی بر تو چیره شد و طعم سلامت را کمتر حس کردی و هر هفته داروهایت عوض شد تا اینکه به بیمارستان رفتی... بیمارستان رفتنت هم مردانه بود همانطور که مرد زندگیم بودی نگذاشتی احساس سختی کنم با من وتیم‌پزشکی همراه شدی تا روزی که از تخت پایین آمدی... آری فرزندم 24 ماهه شدی برایم شیرین حرف می زنی حالا من مونس دارم و همزبانی والا....

مرد دوساله من می خواهم همزمان با تولدت اینبار همه آروزهایم روی زمین بگذارم تا بتوانیم هردویمان به آنها بخندیم و بدانیم آرزوهایم در کنارمان است. میخواهم بدانی در این یکسال بزرگ شدنت و نیروی وجودت توانی به من داد که گامهای بسیاری بردارم......دوباره شروع کردم به دویدن اینبار با سرعتی بیشتر برای یادگیری و برای بزرگ شدن، دیگر دلم می خواد پرواز کنم برای رسیدن به هدفهایی که برایت دارم. عزیزم همراه با هر تولدت تولدی دوباره خواهم داشت و پروازی بلند به سوی با تو بودن برای  شادی و نشاط و انگیزه هرچه بیشتر برای رسیدن به معنای وجودیت.

مامان 19/4/90


کلمات کلیدی:
بیست و سه ماهگی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠  

بزرگ شدنت زیباست مرد خانه ما

 کوچولوی قلب من 23 ماهه شده من بیست وسه ماه است که مادر شده‌ام. دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده همیشه روزها رو می شمارم تا به آخر هفته برسم بعد ساعت با تو بودن رو محاسبه می کنم دلم میخواد بیشتر و بیشتر بازی کنی و شادتر از هر زمان دیگری باشی.

حالا دیگر کلمات را بیان می کنی و جمله هایت بیشتر دو کلمه ای است اما همچنان زیرک هستی... آنچنان بادرایت به مقاصدت می رسی که من انگشت به دهان می مانم. چندی پیش اولین سفر خارج از ایران سه نفریمان را داشتیم تمام حس درونیم این است که این سفر برای تو بهترین بوده تمام لحظات در کنار ما بودی و به خواسته هایت رسیدی هرچند کمی سرماخورده بودی اما قوی تر از آن بودی که توی مسافرت بیان کنی. رفتار جذابت باعث شده بود که همه ناخودآگاه جذبت می شدن و ما فرصت بیشتری داشتیم برای خرید و یا صرف صبحانه و ناهار،شام...

حالا من می گم آرمین جان. و شما جواب می دهی بلههههههههه

منو گاهی با اسم کوچیک صدا میکنی و بهم میگی بشین یا پاشو، بیا بریم، بخور، من شربت می خورم،

تا ده با کمک مامان می تونی بشمری....

و اما من......

حس می کنم بزرگتر شده ام همراه تو قدی کشیدم و سرم بالاترست دستهایم قدرت بیشتری برای انجام دادن کارها پیدا کرده انگیزه‌ام برای بالار فتن بیشتر شده هر روز صبح که خواب بیدار می‌شم اول به این فکر میکنم خصوصیات یک مادر که بتواند فزرندی صالح پرورش بده چه چیزهایی هست و من چقدر فاصله دارم....از همه می پرسم چطور بزرگ شده اید؟ نکات مثبت تربیتی چه بوده.... آرمین جان مادر بودن سخته و سختر از آن تربیت یک نهال کوچک وبی آلایش هست برام دعا کن خدا کمکم کند بتوانم فرزندی صالح و سالم تربیت کنم که مایه سربلندی خودش و جامعه اش و خانواده اش باشد.


کلمات کلیدی:
تولد تا تولد
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٩  

 می نویسم از تولد تا تولد

دلبندم چند روز دیگه 19 ماهه خواهی شد و ما در این مدت آنقدر مشغول کارهای زندگیمان بودیم که همیشه از خودمان غافل بودیم و هر لحظه ترس از این داشتم که مبادا از تو کودکم نیز غافل شده باشم ولی هر زمان و هر ثانیه حتی بدون تو تداعی بازیهای کودکانه را داشتم تا لحظه دیدنت بیشتر بفشارمت و بگم تا بینهایت دوستت دارم. آرمینم برای خوب بودن مبارزه ای را شروع کردم که به نتیجه رسیدنش تنها یک معجزه از طرف خداست اما دیدن روی ماه تو این امید را در دلم زنده می‌کند که بیشتر و بیشتر تلاش کن و بالاخره روزی خواهی رسید....آرمینم می دانم روزگار سختتری را هم در حال حاضر تو پشت سر می‌گذاری اما جان مادر برای پریدن باید دست به دست هم بدهیم، امیدوارم بتوان قول بدهم که روزی از این پرش که انجام دادیم خوشحال و شاد خواهیم بود تو هم برای موفقیت ما دعا کن......

از تولدت نوشتم و روزهای شاد خندیدنت از امروزت میگویم که مرد خانه‌مان شده ای و پشت و پناه مادرت....پسرم تاج سرم وقتی توی خواب و بیداری دستهایم را میگیری و مرا می بوسی تمام دل‌خستگی‌هایم از یادم می رود اما سنگینی بار مسئولیتی که قبول کردم تا بلکه بتوانیم از اینجا بریم و همگی به یک دنیای بزرگتر بپیوندیم بیش از پیش سینه‌ام را فشار می دهد که الان کجای کاری بجنب مبادا روزی برسد که دستت از همه این ساعات کوتاه باشد و خودت باشی و یک مصاحبه کننده و ندانی که چه باید بگویی و چطور باید دفاع کنی و آنوقت هست که آرمین کوچک نیز قلبش فشرده می‌شود که آخر چرا مادر روزهای خوب کودکی ام را حرام کردی، ساعتها بدون تو بودم و چشم انتظار دیدنت واینم عاقبت........

دعا کن جان مادر همانگونه که در دلم بودی از دلشوره های رفتنم و بدنیا آمدنت خبر داشتی بدان که این شاید چندهزار بار سختر از پرش قبلی‌مان است.... من اون موقع فقط فرزندم را حس می‌کردم و تجسمش را داشتم و به عشق داشتن موقعیتی بهتر برای هر سه نفرمان رفتم برای بدنیا آوردنت... اما حالا می‌بینمت بازی‌های کودکانه‌ات را خنده و گریه هایت را لحظه لحظه بزرگ شدنت را واینکه لب به سخن می گشایی.... آرمینم نیاز تو الان به دنیای پیشرفته و احتمالا آرامش برای خانواده سه نفریمان بیشتر از هر زمان دیگریست. دیدن تو و حس روزهای بزرگ شدنت اشتیاق منو برای تحمل هر سختی بیشتر می کند اما گاهی هم می‌ترسم که نتوانم........

چندروز دیگر 30 ساله خواهم شد. حس غریبیست. نمیدانم یعنی چه؟ گاهی حس میکنم تمام زندگی سی سالم یعنی آرمین یا نه برای آرمین بودن شایدم برای آرمین ماندن....

آرمین جان کلمه کلمه‌ام تلنگریست که بدانی درون من چیست و چه میگذرد و شاید کمتر انسانی سی ساله بشود و مثل من دست خالی باشد! شاید تلاشم کم بود اما باورکن همه وجودم تلاش بود برای بدست آوردن و تشنه یادگرفتن اما نمی دانم چه شد الان که در محضر تو هستم احساس پوچی می کنم وبا خودم می گویم دویدی روزها را با دلهره سرکردی فقط پیر شدی و به سی سالگی رسیدی....

شاید همه این حرفها و پوچی ها برای این بوده که کسی برای کارهایم قدرندانست وظیفه‌ام محسوب شده....شاید برای این شد که برایشان ارزشی نداشتم وگاهی حس میکنم بود نبودم هیچ است و یا هزاران حرف دیگر..... سی ساله شدم جان مادر بدون هیچ ذوقی و شایدم بدون هیچ تبریکی...

مثل همیشه بگذریم اینها دلتنگی‌هایم بود و بس........

شاد باش، سربلند باش، بازی کن و بزرگ شو خلاصه کلام تو باش برای ما... که همه آروزهایم بودی و هستی........

به خاطر تو خواهم دوید تا هرکجای دنیا و تا هر سنی که خدا برایم مقدر کند. قوی خواهم بود مثل کوه و بهتر بگویم مثل همیشه. صبوری می‌کنم تا بسازیم فردا و دنیای تو آرزوی وجودیم را

مامان 19/11/89


کلمات کلیدی:
نفس زندگی یکساله شدی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٩  

چه لطیف است حس آغاز دوباره،

چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس.....

 وچه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن!

وچه اندازه شیرین است امروز.....

روز میلاد...

روز تو

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک آرمین عزیزم.

زمانی گذشت مونس جان ما هدیه خوشبختی و معجزه خدا در میان خنده و شادباش و هدایای اقوام و دوستان و آشنایانمان یکساله شد.

پسرم مفهوم تولد و شادی وآرزوی بهترین ها رو در روز تولدش حس کرد...برخلافی که فکر میکردم بچه خسته باشه و تولد چیزی متوجه نشه شکر خدا آرمین تا لحظه پذیرایی کامل از میهمانان خواب بود. بعد از بیدار شدن از وجود مهمانان که هرکدام به نوعی مشغول تبریک و بازی بودن خوشحال شد و شادیش با دیدن کیک دوچندان شد.... پسر یکساله ما 8 تا دندون داره و راحت راه می ره و میتونم بگم مفهوم همه چیز رو خیلی راحت می رسونه و حرف می زنه گاهی برای خودش فلسفه می بافه و نیم ساعت توضیح می ده اونم در حالتیکه راه می ره من و همسر لذت می بریم از نظریات پسرمان.

خدایا شکرت به خاطر فرزندی سالم و صالح

خدایا شکرت به خاطر وجود آرمین نازنین

خدایا شکرت که به من و همسر لیاقت پدرو مادرشدن را دادی تا وجود خودت عشق و پاکی رو با تمام وجودمان حس کنیم

خدایا شکرت که آرمین پدری با درایت و کمال داره وامیدوارم روزی باعث افتخارش باشه و به اوج موفقیت برسیم

خدایا کمکمان کن که بتوانیم از پس تربیتش بربیایم و فردی سالم صالح و مفیدی را به جامعه تقدیم کنیم...

خدایا به ما قدرتی بده تا بتوانیم محیطی آرام و شاد برای تحصیلات بهتر و قوی و مکحم بودنش فراهم آوریم.

خدایا برای رسیدن به آرزوهایمان، آرامش و داشتن بهترین‌ها کنارمان باش..

خدایا ما را به خاطر همه ناشکری ها ببخش .... امید اول و آخر ما این است که پشت و پناهمان هستی.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

خدایا من اینجام..هنوز سرم رو از سجده برنداشتم... احساس میکنم خیلی سنگین شدم... احساس می کنم ظرفیتم تکمیل شده...خدایا چه کنم کجا برم....یعنی می خوای بگی من تنهام خودت گفتی بخوانید تا اجابت کنم شما را...خودت گفتی از رگ گردن نزدیکترم.....خداااااااا صدامو گوش بده...میدونم گناه کارم...ولی تو ببخش...


کلمات کلیدی:
دلم گرفته همین....
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩  
کلمات کلیدی: