احساس
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳٩٤ : توسط : مینا

من در میان تمام آرزوهام . ناباوری ترک خانواده ام. ترس از آینده رفتم

یه روزی توی همین شهریورماه صبح روز 26 ام قدمم به جایی رسید که قبلا برایم نفس داشت اینبار رسیدم بغضم ترکید ترس ورم داشت خدایا چه کنم اگر نتوانم

روزها به تندی گذشت من ماندم و مونس دل مادر. من ماندم همه دلواپسی های زنانه و مادرانه

من ماندم و درماندگی که حاضر بودم بازم در غل و زنجیر باشم اما کنار همسر !!! من ماندم و ترس ادامه دادن و یه گوشی تلفن در دستم همه گریه هایم را تندتند تایپ می کردم و همدم روزهای تنهاییم آهو و مهشید جوابم را میدادن.

هر روز خط زدن روزها شروع شد حس ترسم بیشتر چیزی مثل سندروم روده تحریک پذیر تمام شکمم را می فشرد. برای شبهایم خوابهای روشن از چراغ

امروز 3 ماه گذشته از رسیدنم، کمی آروم شدم...


 
مادر
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩٤ : توسط : مینا

مامان، مامان جانم سلام

چقدر حس خوبیه که کنارم هستی چه خوشبختم که به دادم می رسی

شبها صورتت رو به تصویر میکشم موهای مشکی با مش طلایی. یادت هست همیشه آرایشگاهت طول میکشید و صدای شکایت ما بلند میشد امسال از من کلاه گیس خواستی یه فروشگاه بزرگ پیدا کردم انواع مختلف مدل ها رو دیدم به زور از فروشنده اجازه گرفتم برایت عکس بفرستم درهمین میون بعضم شکست که مادرم ما لیاقت نداشتیم سفید شدن موهات رو ببینیم و تو داری بزرگ منشانه نداشتن موهات  را با کلاه گیس جبران می کنی نتونستم بخرم چون صورت معصومت حتی بدون مو هم زیباست و حرمت داره.

بچه که بودم همیشه کفشات رو پام میکردم عاشق پاشنه هاشون بودم حالا من بزرگ شدم اما پاهای تو سنگین... مامان آرزو می کنم بتونم پاهات رو با روغن بادوم چرب کنم تا دلم اروم بگیره.

دلم می خواد دلهره هات رو بگیرم بگم من هستم نگران نباش. مثل همه عمرم که به من گفتی و میگی ماهستیم...

من هنوزم دستام کوچیکه اما امیدوارم خدا دعام رو بشنوه دلت اروم و لبت خندون باشه مادر

مامانم. مامان خوبم من بدون قدرت تو هیچم.


 
اینروزها
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩٤ : توسط : مینا

خدایا من بلاتکلیف میترسم از تنهائی

خدایا من میترسم از نشنیدنت، میترسم از رها کردن پوسته ام. ازدست دادن داشته هایم

همین روزهاست که سوال فرزندم در دلم می پیچد که مادر تو چه داری؟

من چه دارم؟ داشته هایم چه شد؟ فردایم چه می شود؟ چرا دست و پا می زنم به سمت رفتنی که نمی دانم غرق شدن است یا نجات


 
حس...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۳ : توسط : مینا

حس غریبی زیر پوستی در من شکوفا می شود که فقط امروز را نگاه کن برای فردا فرصت هنوز هست همین لحظه تکرار نمیشود.

به همین زودی سی و چهار ساله شدم، روزهایم گذشت هنوز خودم را در اوج می دانم در همین روزهایی که می شمارمشان و سال تولدم رو بالاتر می برد. تولدم مثل همیشه با دلهره بود سنگین و خفه کننده بود.

عزیزترین کسانم کنارم بودن و مایه آرامشم، هر چند سخت شروع شد اما آرام و راحت به پایان رسید.خوشحالم از اینکه خانواده ام کنارم هستند، خداروشکر می کنم صدایشان را می شنوم و بغضم را با حرفهایشان قورت می دهم.بازهم مثل همۀ سالهایی که گذشت حس عدم امنیت و ترس از آینده کادوی تولدم بود که احاطه ام می کند به کجا چنین شتابان!!!

اما به آخر اسفند نزدیک که میشوم، خاطره های شوم همیشگی تبدیل به دلهره هایی می شود که خواب شبانه ام را می گیرید. در من چه می شود؟ تو می دانی؟تو همه امید من بودی . همه آرزوهایم برای داشتنت اما دیشب ساعتها گریه کردم که ای کاش به جای این بیماری که در من است سرطان بود چرا که ....

آرمین جان همه حرفم برای تو این است که شادابم از اینهمه بزرگ شدن و شعر خواندنت. تلاشت برای موفقیت مرا می شکوفاند، مونسم همه امیدم، روح و جانم زندگی میگذرد، پس آرام اما کوشا نظاره گر روزهای قشنگ زندگیت باش.


 
روزهای سنگین
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۳ : توسط : مینا

از آخرین باری که نوشتم روزهای سنگینی گذشته روزهایی که مادربزرگ عزیزم رو از دست دادم همدم کودکی، نوجوانی و جوانی ام. اینروزها سخت دلتنگش می شم کاش در کنارمان بود حرفهایم را معنی می کرد صبوری را برایم دعا می کرد و تمجیدهای همیشگی اش را در گوشم زمزمه می کرد.

مادر همسر دچار بیماری شده، چیزی که حالا بیشتر از همه روحم را درگیر کرده چرا این بیماری؟

آرمین راهی بیمارستان شد وحشتناک بود صحنه ای که خون بالا می آورد و نمی دانستیم باید به کدوم بیمارستان رهسپار شویم. حالا روزها را می شمارد که امروز 14 روز گذشته آیا من بهترم؟ منم می چرخم به دورش که باید بهتر باشی پسرقوی من.

سردرگم شدم میان زندگی نمی دانم اینروزها هدف چیست؟ چه باید بشود؟ چرا اینهمه بی احترامی در میان مردمان موج می زند بدون هیچ عذرخواهی، باز ما سرمان را پایین می اندازیم که زندگی درگذر است... بیخیال دیروز

برای فردا باید چه کنم؟ راهی شدن درست است یا ماندن. زندگی امروزه ام با همه سالهای قبلم متفاوت شده پر از دلهره از دست دادن عزیزانم قدمهایم سنگین شده می ترسم قدم بردارم چه برسد به پرش ... هر شب و روز برای سلامتی همه مردم دنیا دعا می کنم.

چند روز مانده به تولدم، همان روزهایی که همیشه دلهره آور را برایم ارمغان دارد. مثبت فکر می کنم امسال شاید آرامتر باشیم.

 


 
مــــــهــــــــر،بامحبــــت می آید
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩۳ : توسط : مینا

ماشین ایستاد بوی هوای تازه، آسمانی که به زمین نزدیک است و خدائی که انگار روحم را قبضه کرده و صدایی که در گوشم نجوای تبریک را میگوید و شکری که به جای می آورم؛

تمام توانم روی نفس کشیدنم و دیدن است من همه جا را می بینم حسش می کنم این آرزوی من است من بربلندای شهرم ایستاده ام به قامت تمام سختی هایی که داشتم، به اندازه تمام نداشته هایم خوشبخت و شادم.

در یکی از همین شبهای تنهایی منو آرمین ترس به سراغم میآید نگران و هراسان بیدارش می کنم. آرمین جانم حالت خوب هست؟ خوبم چشماهایش خسته اس و می خوابد من با تپش های قلبم بیدارم نفسش کشیدنش متفاوت شد هر ثانیه تغییرش را می بینم. نیمخوام باور کنم سیاه شدن تمام آرامشم را به خودم می گویم نه اینبار متفاوت است نترس، قوی باش، قول دادی مردونه بزرگش کنی و مادرانه به بار نشستنش را نظاره گر باشی.

آری آرمین جان 29 آگوست 2014 دوباره دچار تب بالا شدی و این درد چندین روز ادامه داشت . دردی که بازم نا مفهوم بود، دکترای بیمارستان  سن ژوستین هم متوجه نشدند. همان روزها گریه می کردی که برگردیم من نمی توانم اینجا باشم!! مرد من، ما برگشتیم تنها به خاطر وجود نازنینت.

من برگشتم، اما بدون هیچ امیدی... همه آرزوهایم جا ماند، همه تلاشم برای اوج گرفتن پرید.

شاید تمام بهشتم نبود اما تمام آرزوهام بود نمی دونم اگر می موندم به ثمر می رسید یا نه، شایدم جا می زدم اما دلم میخواست برای این تلاش چند ساله ام لاقل ثمری برداشته بودم، بیتشر از همه چیز دلم از این بیهودگی شدنش می سوزه- این آخرین مکالمه ام بود با بهترین دوستم که تمام آنروزها تا به امروز کنارم بود.

هنوز راهمان برای برگشت باقیست. هنوزم هر شب خواب شهرم و کشورم را می بینم جایی که خودم ساختمش، جایی که برای یافتن آدرس کمکی نمیخواستم چون همه جا را در رویایم دیده بودم...من باید ...


 
من می روم دامن کشان...
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩۳ : توسط : مینا

من دلم می لرزه، یه جورایی نمیفهمم توی دنیام چه خبره میخوام جایی رو نبینم

من دارم می رم، رفتنم مثل مردن می مونه، دارم تجربه اش می کنم در عین ناباوری باید دل بکنم، نمیخوام قبول کنم با خودم میگم همه عزیزانم کنارم هستند مگر می شود دنیایی بدون آنها داشته باشم که حالا بخواهم بی تابشان باشم همیشه هستند.، مثل هر روز، همه تلفن هاشون...

 


 
The Gol
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳٩۳ : توسط : مینا
 
← صفحه بعد