شیرینم تولدت مبارک

درد می آید و می رود و من همچنان منتظرتم هستم... منتظر دیدنت.... مرد کوچک دلم تا چند روز آینده دو ساله خواهی شد..........

من در فکر آینده ای هستم که هرلحظه چشمبراهشم.... هر لحظه با خودم حرف می زنم مردکوچکم در آینده چکاره خواهی شد می شود ببینم روزی را که بیست و چند ساله شده‌ای و بوی عطر تنت خانه را پر کرده باشه روبه روی آیینه قد و بالایت را نظاره‌گر شوم روزی را ببینم که مردانه فارغ التحصیل شده ای....مرد کوچک خانه ما میخرد آنچه را می خواهد و چه میدانم آینده کجای این حرفهاست همین بس که می دانم میخواهم باشی قوی و سربلند و برای بودنت جانفشانی خواهم کرد زیرا همه دیروز، امروزم وفردایم  مال توست....... دردها بیشتر می شود حالا نفسم به شماره افتاده فاصله بین مرگ و زندگی را می بینم گاهی طاقت از دست میدم و مرگ را برای خودم و زندگی را برای تو میگیرم و گاهی می پرسم مونس کوچکم بدون مادر چطور این مسیر دشوار را بپیماید.... امانم بریده شده تب رهایت نکرده و ترس قلبم را جاکن میکند ترا چه شده جان مادر که اینچنین بی حال در آغوش من افتاده ای به خودم می‌آیم و میگویم مادرت بمیره که لیاقت مادری ترا نداشت. من که فکر می کردم مواظبت هستم فقط یک فکر بود.... خدایا تو بگو.... آخ کاش تب به جانم بیافتد کاش دردهای بیکران را بدهی و فرزندم شاد و خندان دستم را بگیرد و مرا مجبور به بازی کند.... خدایا چطور طاقت بیارم وقتی بیحال روی تخت بیمارستان افتاده وقتی به آنزوکت دستش خیره می شم دوباره مرگم را می بینم....

بزرگ شو جان من .... کاش بتوانم همه عمرم را بدهم و سلامتت را ببینم... کاش بشود همه موهایم را یک لحظه سفید کنم و قدکشیدنت کامل شود. می خواهم مرد باشی.... مردانه زندگی کنی... سرت را بالا بگیر و روی زمین خدا جوری راه بروی که همه بدانند اشرف مخلوقات هستی، دستگیر هم‌نوع باش، مردانه برای خودت و جامعه‌ات مفید باش.

تودوساله می شوی و من نمی دانم چندساله شده‌ام تا بحال فقط می دانم اوج روزهای زندگیم بود روزهایی که به آرزوهایم رسیدم.... روزهایی شیرین که تو خندیدی و من سفیدی اولین دندانهایت را دیدم تازه سه ماهه شده بودی... دستهایت را به علامت شادی و رقص تکون می دادی شش‌ماهگیت بود. صداها مفهوم پیدا کرد و چهاردست پا راه رفتی عید آمد و تنهایی آنسال من تو 9 ماه شدی با دنیای از عشق وشادمانی...زمان میگذشت منتظر یکسالگیت بودم که دستم را گرفتی و اولین قدم را برداشتی و بعد رهایم کردی هر قدم که می رفتی بر میگشتی و شادمانی من، ذوق راه رفتن تو را صد برابر می کرد. بزرگ و بزرگتر هر روز شیرین‌تر.... شنیدن اول کلمه «مامان» یعنی همه دنیای من... احساس غروری که مرا میگرفت که گویا من تنها مادر روی زمین بودم... روزها باهم حرف می زدیم برای اینکه شرایط را قبول کنی و من به خاطر هر دویمان مجبور شدم مهدکودک ثبت نامت کنم پسرم 21 ماهگی به مهد رفتی و آنچنان محیط را پذیرفتی که مایه افتخارم شدی ولی ضعف بدنی بر تو چیره شد و طعم سلامت را کمتر حس کردی و هر هفته داروهایت عوض شد تا اینکه به بیمارستان رفتی... بیمارستان رفتنت هم مردانه بود همانطور که مرد زندگیم بودی نگذاشتی احساس سختی کنم با من وتیم‌پزشکی همراه شدی تا روزی که از تخت پایین آمدی... آری فرزندم 24 ماهه شدی برایم شیرین حرف می زنی حالا من مونس دارم و همزبانی والا....

مرد دوساله من می خواهم همزمان با تولدت اینبار همه آروزهایم روی زمین بگذارم تا بتوانیم هردویمان به آنها بخندیم و بدانیم آرزوهایم در کنارمان است. میخواهم بدانی در این یکسال بزرگ شدنت و نیروی وجودت توانی به من داد که گامهای بسیاری بردارم......دوباره شروع کردم به دویدن اینبار با سرعتی بیشتر برای یادگیری و برای بزرگ شدن، دیگر دلم می خواد پرواز کنم برای رسیدن به هدفهایی که برایت دارم. عزیزم همراه با هر تولدت تولدی دوباره خواهم داشت و پروازی بلند به سوی با تو بودن برای  شادی و نشاط و انگیزه هرچه بیشتر برای رسیدن به معنای وجودیت.

مامان 19/4/90

/ 7 نظر / 7 بازدید
مریسام

تولد گل پسر مبارک[گل]

در اغوش یک غریبه

سلام عزیزم نمیدونم از دستم چه کمکی برات بر میاد ولی برام خصوصی بذار

سعيدي

/www.azdta.blogfa.comازوبلاگ زيبايتان بازديد نمودم اگر امكانش هست مارا با نام ( ازدواج وطلاق) براي آشنائي نسل جوان با قوانين آن لينك فرمائيد ممنون از لطفتان

مارگزیده

درد شما بزرگتر بود[ناراحت]

صورتی خانوم

عزیز دلم از خدا می خوام به حق علی اصغر حسین سلامتی رو نصیب کوچولوی تو بکنه نولدش مبارک قلبم درد گرفت از خودن این کلام پر احساس مادرانه قوی باش و امیدوار