پاییز رنگارنگ

رنگهای ارغوانی درختان روزگار شادابی شان فصل تلاشی دیگر است و آغاز می شود دویدن هایمان برای رنگی زیباتر و نقشی دلنشین برای هر روزمان

چشمایم را می بندم برای برای خودم دشتی پر از گل را تصویر می کشم ، دنبال هم بازی می کنیم با خنده روی زمین پخش می شویم. خنده و نفس های بریده،  آنطرف تر شهری کوهستانی است با ساختمانهای قدیمی اما اروپایی، مغازه های ایرانی و خونه های اپارتمانی با زیرزمینهایی نشاط آور من به کجا رسیده ام؟ به راستی چقدر تا آرزویم راه دارم؟

هنوز نامه ای که منتظرش هستم نیامده می دانم در پسش دلشوره ای بی نهایت گریبان گیرم می شود اما خوب لازمه آرزویم هم این است من که میدانستم روزی به همین نقطه می رسم اما انتظارررر

در همین روزها عیدی بود که پس همه گرفتاری های زندگیم ، میان آنهمه هیاهو و سردرد، دلشوره های بی امانم برادرم شکفته میشود ... حالا مردی است از جنس همسر برای دختری که دوستش داشت ، حالا تکیه گاهی است برای همسری که میخواد زندگیشان را بسازد. دخترک آرام و بیصدا به زندگیمان آمد اما درونش شور و هیجانی برپاست خوشبختی صدایشان می کند و هردو جواب بله را می دهند برای یکدیگر و باهم ماندن

و من فقط صدا میشنوم و شادی بی وصفی که در تمام وجودم ملتمسانه خوشبختی شان را از خدا می خواهد و گرمی اشکی که گونه هایم را می سوزاند .

ما بزرگ شدیم و  خانواده ما بزرگ شد ، دلشورههای من بزرگتر از همیشه اس...

عطر چای گرم، باران پاییزی بازی های بچه گانه مان و خنده های آرمین آرامشی می شود برای شروع صبح.

پاییز 92

/ 0 نظر / 17 بازدید