روی تمام این سفیدی و تازگی برف فقط ردپای من به جا مانده، ردپایی که پیوستگی رفتن داره انگار از تمام این رفتها هدفی نهفته است اما عمق وجودم تنهایی رو حس می کنم همونی که هیچ وقت نتوانستم پوشش دهم.

یادمه یه روزی یه جایی خوندم یه زمانی یه رد پا روی برف بود و خدا به انسان گفت توی اون روز تنهاییت تو فقط یه ردپا دیدی اما بدون اون روز من تورو به دوش کشیدم... حالا منم نگاه می کنم خدایا کنارمی؟یه نفس یه انرژی مثبت بله حتماً !!! خودش گفته که هست... چقدر خسته ام روحم هنوز بازسازی نشده.. صدای گریه زنی را میشنوم و تمام زخمهایم خونریزی می کند تمام نداشته هایم توی ذهنم رژه می روند... باید کاری کنم. من می توانم ارامش کنم می توانم درد مشترک جونش را بگیرم و مانند بازدمی در هوای آلوده شهرمان رهایش کنم؟ آیا می توانم به جای شیون هایش درونی اش خنده ها را جایگزین کنم؟ زخمهای زنانه چگونه التیام می یابد چرا ما هیچ وقت جایی برای تخلیه دلتنگی هایمان نداریم چرا همیشه باید سنگ زیرین آسیاب باشیم؟ به من بگو خدا چرا تفاوت گذاشتی...

روح و جسمم را تسلیم می کنم که پرواز کنم به ابدیت اما جانم درگیر فرزندم هست فرزندی که حاصل تمام سلول های جان من است. روزی که بدنیا آمده من 28 ساله بودم اما پا به پای من بزرگ شده و طنین نفس هاش همه دنیای مرا دلگرم کرده همه تلاشم را می کنم که خلاء هایم را با بودنش پوشش دهم اما همیشه کم میارمش...

از خودم می پرسم من کی هستم:

من«دوشیزه مکرمه»  هستم، وقتی زن ها رویسرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ  خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم . 

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند. من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه  شهر به چاپ می رساند. 

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به  حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید. 

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند. 
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.   
من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و  نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.  
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی  می کند.
من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به  یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم. 
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به   پدرشان نگویم.  

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
رزرواسیون هتل های مشهد

با سلام.... وبلاگ زیبایی دارید من هم به تازگی یک سایت با عنوان ماهان 724 که در زمینه رزرواسیون هتل های مشهده درست کردم خوشحال میشم اگر مایلید با هم تبادل لینک داشته باشیم با تشکر مریم امامی