حس زندگی

از یه جایی به بعد
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری .

از یه جایی به بعد
هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی

از یه جایی به بعد
حرفی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی
و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد
از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی
جای دوست داشته شدن ها
توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد
فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد دیگه ترسی وجود نداره...

فقط یه مسیر داری و یه راه به جلو...

بدون برگشت...

باید رفت... باید بر همه ترسها غلبه کرد...

باید دل رو به دریا زد...

ازیه جایی به بعد باید حواست باشه موجها غرقت نکنن... تو رو پایین نکشن.

از یه جایی به بعد میبینی که خیلی ها چشمشون به توست... باید شناگر قهاری باشی.

از یه جایی به بعد گاهی دلت میگیره...

با خودت میگی ایکاش یه جایی تو دنیا بود که میشد رفت و توش قایم شد.

از یه جایی به بعد دیگه خودت نیستی

خلاصه میشی در یک عشق و بزرگ شدن...

از یه جایی به بعد یادت میره که چی بودی و چی شدی

/ 0 نظر / 6 بازدید