شرح یک مصاحبه برای زندگی مجدد

روزهایی با دلهره می گذشت روزهایی که هر روز پریشان دنبال یک چیز بودم گوشی ام پی تری پلیر توی گوشم بود بی حواس می رم دنبال ترجمه ها بعدش خیابان وصال کافه فرانسه  و میلک شیک... می رسم به مطهری می رم نان سحر می دانم اینروزها چه پایانش خوب باشد و چه بد دیگر تکرار نمیشود... همه این راه رفتن ها به خاطر این است کمتر به یاد بیارم چه خواهد شد اما عصر معلمم دوباره یادآور می شود که تلاشت ستودنیست و ادامه بده احتمالا در این بین هم می گوید چاره ای نیست اما ما نمی شنویم...

باید از ارمین برای 48 ساعت جدا شوم برای رقم زدن به اینده ای برای هر سه مان شاید برای زندگی بهتر کسی چه می داند؟ اما فکرش استرسم را بیشتر میکند صبح موقع رفتن خواب هست که ازش عذرخواهی می کنم و کف پایش را می بوسم جای رژلبم روی کف پاش نقش بست و سپردن به خواهرم که با نگاهی نگران بدرقه ام می کرد گریه امانم را گرفت اما نفس عمیق کشیدم رفتم برای پرواز

اینجا ترکیه 11 بهمن 91... جایی که چندی پیش با ارمین انجا بودیم و اینبار برای مصاحبه ای سخت تمام سعی ام را می کردم اما نگار مثل بچه مدرسه ای ها بودم که همه چیز را بلد بود و هیچی را حس نمی کرد فقط اس ام اس های خواهرم مرا از حال ارمین با خبر می کرد و قوت قلب می داد رفت وامدهای همسر که برایم شرح چگونگی رو می داد باعث می شد نفس بکشم اونقدر جو سنگین بود که مجالی برای هیچ نبود

12 بهمن 91 ساعت 12ظهر،-2 ساعت مانده به مصاحبه همسر همچنان در تلاشه برای بدست اوردن اطلاعات من طاقتم تمام شده بود قران رو باز کردم سوره یس را با صدای هر چه بلندتر خوندم بلکه کلمات عربی اش گویای نظاره گر بودن خدا باشد اروم شدم همسر امد با هم همراه شدیم برای رفتن همدیگر را تو ی ایینه چک می کنیم بهمان می اید که خانواده موفقی باشیم هر وقت دست به دست هم بودیم موفقیت هم با ما بوده ولی اینبار...

افیسر  اسممان را می خواند کمی ارامم می دانم باید دفاع کنم تمام تنم را منقبض می کنم تمام داشته هایم که سه سال تمام براش زحمت کشیده ام را روی میز می گذارم بعد از سلام علیک بهشون می گم من خیلی خوشبختم که باشما اشنا شدم و مصاحبه شروع می شود چک پاسپورتها، مدارک تحصیلی، سوابق شغلی که در این بین همه سوالاتی که به ذهنش می رسید رو به طور کامل می پرسید منم سعی می کردم اروم و شمرده جوابش رو بدهم  و در اخر گفت چرا می خواهی بروی؟ گفتم برای زندگی بهتر، اینده ای روشنتر، برای تجربه بیشتر، برای موفقیت می پرسد چطور؟

گفتم من سه سال دارم با این رویا زندگی می کنم انچنان باور کرده ام که تمام ساختمانهایش را می شناسم تمام مدرسه های شهر، سرچ های کاریم تمام نرم افزارهای مربوط به رشته کاریم تمام زیر مجموعه های کاریم و رزومه می دانم بدو ورود باید کجا برم و چطور معرفی بشم می دانم برای گرفتن کارتم باید سوار کدام خط مترو بشم و کدام ایستگاه پیاده شم و کدام ساختمان و طبقه چندم و اتاق چشمانش باز شد گفت واقعا می دانی...یک به یک برایش توضیح دادم گفت واقعا عالیه و مایه افتخار هستی همینها کافیه سراغ همسر رفت اونم جواب داد اروم همراه با چندتا تیک و در اخر برگه های قبولیم را داد و اینچنین بود تلاش من و همسر وارمین

هیجانم درونم بود اروم و بیصدا حرف اماده کرده بودم برای گفتن اما ارام فقط شکر کردم که توانستم از خانواده ام دفاع کنم.

/ 2 نظر / 11 بازدید
نسا

فتبارك الله احسن الخالقين باز گل كاشتي جاي تعجب نيست چون قبل هم با تولد ارمين به ما يه چشمه نشون داده بودي كه خواستن توانستن هست واقعا همانطور كه گفتي بهم نگاه كنيد و ببينيد چقدر برازنده هم هستيد و با هم به استقبال يك زندگي متفاوت از قبل بريد هميشه برات دعا مي كنم و بهت افتخار مي كنم هر لحظه و واقعا دست آبجي خانوم درد نكنه براي نگه داري از آرمين و فراموش نكردن اين همكاري همه جانبه گل پسر براي اين موفقيت

عمو شبیر

ایشالا تو ادامه راهت موفق باشی رفتی دعا کن ما هم بتونیم بیایم [گل]