روزهای سنگین

از آخرین باری که نوشتم روزهای سنگینی گذشته روزهایی که مادربزرگ عزیزم رو از دست دادم همدم کودکی، نوجوانی و جوانی ام. اینروزها سخت دلتنگش می شم کاش در کنارمان بود حرفهایم را معنی می کرد صبوری را برایم دعا می کرد و تمجیدهای همیشگی اش را در گوشم زمزمه می کرد.

مادر همسر دچار بیماری شده، چیزی که حالا بیشتر از همه روحم را درگیر کرده چرا این بیماری؟

آرمین راهی بیمارستان شد وحشتناک بود صحنه ای که خون بالا می آورد و نمی دانستیم باید به کدوم بیمارستان رهسپار شویم. حالا روزها را می شمارد که امروز 14 روز گذشته آیا من بهترم؟ منم می چرخم به دورش که باید بهتر باشی پسرقوی من.

سردرگم شدم میان زندگی نمی دانم اینروزها هدف چیست؟ چه باید بشود؟ چرا اینهمه بی احترامی در میان مردمان موج می زند بدون هیچ عذرخواهی، باز ما سرمان را پایین می اندازیم که زندگی درگذر است... بیخیال دیروز

برای فردا باید چه کنم؟ راهی شدن درست است یا ماندن. زندگی امروزه ام با همه سالهای قبلم متفاوت شده پر از دلهره از دست دادن عزیزانم قدمهایم سنگین شده می ترسم قدم بردارم چه برسد به پرش ... هر شب و روز برای سلامتی همه مردم دنیا دعا می کنم.

چند روز مانده به تولدم، همان روزهایی که همیشه دلهره آور را برایم ارمغان دارد. مثبت فکر می کنم امسال شاید آرامتر باشیم.

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
خانم محترم

سلام وبلاگ باحالي داري اگه خواستي ميتوني تو اين سايت ثبتش کني و به ديگران هم معرفيش کني و بازديدتو زياد کني.منم وبم رو ثبت کردم.

مریسام

تسلیت می گم روح مادربزرگت شاد... چقدر حست به مادربزرگت شبیه حسه منه... البته من 11 سال پیش این گوهر گرانبها رو ازدست دادم... امیدوارم حال ارمین به زودی خوبه خوب بشه... همچنین حال مادر همسرت.. منم همش درگیر افکار از دست دادن عزیزانم نمی دونم چرا؟؟!! پیشاپیش تولدت مبارک... امیدوارم بهترینها برات اتفاق بیفته [گل]