شکفتن زیر پوستی

بچگی می خواهم شادی های کودکانه، دلم قدرت بی انتها می خواهد رسیدن به آرزوهای کوچک امروزه ام، شایدم آرمیدن می خواهد مثل همان بچگی بدون هیچ دغدغه ای آرام خوابیدن در کنار مادرم که با نفسهای گرمش خوابم را عمیقتر می کرد...

فکرم در کنار لباسهایم هست کدامش زیباترم می کند؟ کدامش حس بزرگ شدنم را بالاتر می برد؟  به خودم می گویم ولادت باید آرام و دلنشین باشد. همیشه دلم سوپرایز می خواست یه چیز خوب و دلنشین یه اتفاق و خاص و بیادماندنی... اما هیچ وقت نبود، گله نمی کنم از نبودنش چون اینروزها که بزرگتر شده ام به این نتیجه رسیدم که این ولادت در درون من بی انتهاست و این شکوفا شدن من است. حتماً بیهوده اس که از دیگران بخواهم متوجه شکفتنم باشن!! می خواهم در آن لحظه های بدنیا آمدنم برای خودم باشم بدون هیچ دلواپسی.

میخواهم آرزوهای  گذشته، حال و آینده ام را زمین بگذارم و یکی یکی نگاهشان کنم می دانم در میانشان خنده های بسیاری هست که حسرت گریه های درونم را می تکاند. و همچنان با نشاط و امیدوارانه برای پرش های بیشتر آماده ام می کند.

مادرانه بزرگ میشوم آرزوهای من در یک گروه  و خانواده است و به همین راحتی پوچی را می بینم. من سی و سه ساله ام با امید به رسیدن آرزوهایم.

بهمن 92

/ 3 نظر / 25 بازدید
مریسام

تولدت مبارک