درون من

هوا کمی سرد شده مه و بارون به درختان رنگارنگ می خورند و آمیختگیشان باهم فقط شکر خدا رو به ارمغان میآورد.

اینروها کمی ناآرامم در درونم تلاطمیست از زخمهای گذشته از رد پاهایی که به جا مانده از جنس همان زن همیشگی.....

صبح که با خودم خلوت می کنم ناخودآگاه یادش می افتم با خودم میگویم زنگ بزنم صدایش را بشنوم انگار میتوانم در صدای زنانه اش حس مردانگی تو را پیدا کنم! خیلی وقتها می گویم دروغ بود، خواب بود یا کاووس اما نه این منم که می خواهم به درونم بگویم و برای خودم وقت بخرم برای  هر چه بیشتر ماندن چون نه دروغ بود نه خواب و این  واقعیت زندگی من شده...

از همان زمان که دلسپرده شدی مرا مشغول مهاجرت کردی راهی بی انتها، ولی ببین هیچکداممان به راهی نرسیدیم دردی در درون دلم می پیچه و دلهره ام بیشتر می شود اضطرابی که هدیه ام  دادی کادو بدنیا آمدن فرزندم بود همانی که خیلی از پدرها نوعی دیگر می دهند..چی میدانم شاید بازهم خواسته ام از زندگی زیاد است باشد چیزی نمیخواهم راحت باش مثل همه روزهایی که می گذرانی.

و اما  برای درونم:

برایت نفس مردانه ای را می خواهم که به جای تمسخر و رقابت حس قانع بودن و حمایتت را به ارمغان بیاورد. برایت دستانی می خواهم که دستانت را بگیرد و یادآور بچگی ات باشد همان روزهایی که از سر دوست داشتن، داشته و نداشته هایت را فدا میکردی. آغوشی که محکم در برم بگیرد و بگوید آرام باشم من هستم ببین دیگر هیچ نیست.

 بیا دلهره هایت را بامن بگو .. نگران این روزمرگی ها نباش من همراهتم فقط بخند و آروم باش برای فرزندت، برای من

برای هدفی که مدتهاس درگیرش شدی خوشبختی فقط بودن همین احساس است پس رها شو که من کنارتم وهمراهت

/ 2 نظر / 10 بازدید