حس...

حس غریبی زیر پوستی در من شکوفا می شود که فقط امروز را نگاه کن برای فردا فرصت هنوز هست همین لحظه تکرار نمیشود.

به همین زودی سی و چهار ساله شدم، روزهایم گذشت هنوز خودم را در اوج می دانم در همین روزهایی که می شمارمشان و سال تولدم رو بالاتر می برد. تولدم مثل همیشه با دلهره بود سنگین و خفه کننده بود.

عزیزترین کسانم کنارم بودن و مایه آرامشم، هر چند سخت شروع شد اما آرام و راحت به پایان رسید.خوشحالم از اینکه خانواده ام کنارم هستند، خداروشکر می کنم صدایشان را می شنوم و بغضم را با حرفهایشان قورت می دهم.بازهم مثل همۀ سالهایی که گذشت حس عدم امنیت و ترس از آینده کادوی تولدم بود که احاطه ام می کند به کجا چنین شتابان!!!

اما به آخر اسفند نزدیک که میشوم، خاطره های شوم همیشگی تبدیل به دلهره هایی می شود که خواب شبانه ام را می گیرید. در من چه می شود؟ تو می دانی؟تو همه امید من بودی . همه آرزوهایم برای داشتنت اما دیشب ساعتها گریه کردم که ای کاش به جای این بیماری که در من است سرطان بود چرا که ....

آرمین جان همه حرفم برای تو این است که شادابم از اینهمه بزرگ شدن و شعر خواندنت. تلاشت برای موفقیت مرا می شکوفاند، مونسم همه امیدم، روح و جانم زندگی میگذرد، پس آرام اما کوشا نظاره گر روزهای قشنگ زندگیت باش.

/ 1 نظر / 20 بازدید
مریسام

انشالله در سال جدید پر از حس های خوب باشی[گل]